|
کاش ...
|
||
|
|
||
|
درددل خاله سوسکه
من و تو رازی مشترک داریم که حتی گوش های خودمان محرمش نیستند و زبانمان حتی در خلوت و تنهایی یکبار جرات بیانش را نیافته است!
فهرست اصلی اینا دوستامن
به درد می خورن
اینارو قبلنا نوشتم
طراح قالب
|
نه دل...نه آرزو
پرسید:چرا دیگه نمی نویسی...؟! آروم نجوا کردم:نمی دونم...!!! پرسید:دیگه وقتی من رو می بینی قند تو دلت آب نمی شه...؟! سکوت کردم! پرسید:وقتی صدام رو می شنوی قلبت تند تند نمی زنه...؟! سکوت کردم!! پرسید:دیگه دوست نداری دستت تو دستم باشه٬دوست نداری مهمون بوسه هام باشی...؟! و من باز هم سکوت کردم!!! بعد از یه مکث طولانی دستم رو تو دستای همیشه گرمش گرفت٬زل زد تو چشام و گفت: دیگه عاشق من نیستی...؟! نگام رو از نگاهش دزدیدم و سرم رو انداختم پایین...! سرم رو با دستش بلند کرد٬با تمنای نگاهش بهم خیره شد و گفت:ببینمت...دیگه حتی دوستم هم نداری...؟! لبم رو گزیدم٬دیگه نمی تونستم از چشای پر تمناش فرار کنم٬سرم رو به شدت تکون دادم و با یه آه پرحسرت گفتم:نمی دونم...!!! با تحکم گفت:نمی دونم نه...من جواب می خوام...و با لحن آرومتری ادامه داد:دلت چی می گه...؟! نفسم تو سینه حبس شد...خواستم ببینم دلم چی می گه اما صداش رو نشنیدم...!!! راستی راستی...دلم چی می گفت...؟؟؟!!! تنم لرزید...جواب همه ی ندونسته هام رو گرفتم...!!! چند وقته که دلم رو گم کردم...دیگه آرزویی ندارم...دیگه...دیگه دل ندارم...!!! تو بگو... کسی که نه دل داره و نه آرزو٬چطوری باید بنویسه...؟؟؟؟؟ ...................... فقط اومدم که بگم تولدمه...آرزو کنین آرزو هام و دلم رو پیدا کنم...!!! راستی خودمم باورم نمی شه که از تولد خاله سوسکه تا تولد رکسانا هیچی ننوشتم...!!!
به قلم : رکسانا در بیست و دوم آذر 1388 ساعت 9:39 موضوع: | + قلبت را به من بده...به امانت!!!
خندیدم و به من لبخند زدی...لبخندم تقدیم به تو شد! دستانم را دراز کردم و ذستانم را در دستان مهربانت گرفتی...دستانم از آن تو شد! چشمانم را بر چشمانت دوختم٬نگاهت را دریغ نکردی...نگاهم تنها بر تو شد! لبانم تشنه ی وجودت بودند٬سیرابم کردی و عطش وجودم بیشتر شد...لبانم مال تو شد! قلبم را تقدیم بودنت کردم٬قلب ندارم...دیری است که در این دریا غرق ام...اما هراسی ندارم٬حضور تو زنده ام نگاه می دارد! اما تو...چه می کنی...؟؟؟!!! قلبت را از ترس زخم فرداها سنگ نکن٬دریغ نکن...! قلب هر چه خونین تر و مجروح تر٬پرتپش تر و زیباتر است...! باسخاوت قلبت را نثار کن تا پیدا کنی کسی را که بر زخم های قبل مرهم است...! تو هم بی هراس قلبت را به من بده...به امانت...و درخشش اش را در چشمان عاشقم ببین...! مرهم زخم های کهنه ات می شوم...! دل به دریای عشق بزن...شنا کن و از غرق شدن نترس...! پشیمان ات نخواهم کرد...! ... راستی تولدت مبارک... وبلاگ خاله سوسکه دو روز پیش دو ساله شد...!
به قلم : رکسانا در نوزدهم مرداد 1388 ساعت 20:33 موضوع: | + ...
ببینم...تا حالا دقت کردی وقتی کسی یا چیزی رو نداری٬از داشتنش چه رویاها واسه خودت می سازی...چه تصورها که می سازی...!!! فک می کنی اگه داشته باشی اش دیگه خوشبخت ترین آدمه رو زمینی... یا اگه داشته باشی اش دیگه هیچی نمی خوای...! اما وقتی بهش رسیدی....!!!!! . . . راستش رو بخوای برا گفتن اینا نیومده بودم...! اومدم بگم که... که تو تنها کسی هستی که داشتنت هزاااااااااران برابر قشنگ تر و شیرین تر از تصور شیرین و قشنگی بود که از داشتنت داشتم...!!! ممنونم...دیگه چیزی میل ندارم...!!!
به قلم : رکسانا در بیست و پنجم تیر 1388 ساعت 11:32 موضوع: | + بجنب که دنیا بدجوری محل گذره...!!!
تا حالا شده یکی رو انقــــــــــد دوس داشته باشی که وقتی بوی تنش رو نزدیکای وجودت احساس می کنی و حس می کنی حتی یه کوچولو...حتی یه ذره مال تو شده٬دلت بخواد چنگ بزنی دستش رو محکم بگیری و از همه ی کوچه های لذت که یه روزی تنهایی گزشون می کردی و تو خیالت اون همرات بود٬ایندفعه دست تو دست اون بگذری؟؟؟ یا دلت بخواد هر لذت تجربه شده و نشده ی رو زمین رو٬در کنار اون٬چشم هاش٬دست هاش و تنش تجربه کنی و وجودت رو از وجودش لبریز؟؟؟ چه یه روز...چه یه هفته...چه یه ماه...چه یه سال و یا حتی خیلی سال...فرصت کمه...خیلیییییی کم!!! تا آدمی رو از ته ته دلت نخوای قشنگی لحظه های داشتنش رو حس نمی کنی...!!! پس بجنب...بجنب که دنیا بدجوری محل گذره...!!!
به قلم : رکسانا در شانزدهم خرداد 1388 ساعت 18:41 موضوع: | + دنیای من پر از کنار گذاشته هاس...!!!
می بینی چه دیر اومدم تا بگم هنوز صاحب اینجا -که یکی از معدود جاهایی هست که مال خود خودمه- خیر سرش هنوز زنده اس...اما چه زنده بودنی؟؟؟!!! به خاطر همین بود که خواستم این پست وبلاگ کیفیت زندگی الانم رو بگه تا وبلاگم -روم به دیوار- فکر این به سرش نزنه که تنها کنار گذاشته ی زندگیمه.... نه....دنیای من پر از کنار گذاشته هاس...!!! اونم کنار گذاشته هایی که زمانی از تنها دلیل های زنده بودنم بودن...! ۱-ویلون ام....که از دی ماه پارسال هیچ صدایی از دل قشنگش بر نیومده٬هرچند که من تو زدن حرفای دلش خیلی عاجزم اما دختر خود خودم که هس....تازه ببین چه مامان بدی شدم که دو ماهه که حتی تن قشنگ تراشیده اش رو لمس نکردم و موهای کمندش رو نبوییده ام...!!! ۲-دفتر شعرم که یه زمانی هفته ای یه بار یه شعر از ذهن خود خودم توش جون می گرفت که دیگه پااااک به تاریخ پیوسته و آخرین شعرش مال مرداد پارساله...!!! ۳-از نقاشی نگو که حسابی شرمنده ی طبع لطیفشم...شاید ازین الکی های دل خوش کنکش تک و توکی که به زمان معاصر نزدیک باشه بشه پیدا کرد اما...راستیتش آخرین باری که یه نقاشی پدر و مادر دار درست و حسابی رو بوم کشیدم برمی گرده به بهار سال ۸۲...!!! ۴-تعداد کتابایی هم که می خونم انقد کم شده که منی که یه زمانی آمار کتابای هفتگی ام از دستم می رفت٬الان آمار دقیق کتابای سال پیشم هم دستمه....!!! . . . دیگه از شمردن اینام خسته شدم...ببین اوضاع چه داغونه که از سررسیدی که قراره همراه روزانه ام باشه یه ماه عقبم...! راستیتش رو بخوای الانم اومدم که وجدان خودم رو از این یکی راحت کنم و به یه عده ای که گاهی به اینجا سر می زنن تا ببینن این خاله سوسکه ای که چیز می نوشت هتوز زنده اس یا نه اعلام وجود کنم...!!! قضاوتش با شما که با این همه کنار گذاشته ها اسم اینم می شه گذاشت زندگی یا یه چیزی مثه کوفـــــــــــــت؟؟؟!!!
به قلم : رکسانا در بیست و ششم اردیبهشت 1388 ساعت 21:8 موضوع: | + فقط یه بوسه
خیلی قدیم قدیما...کنارم نشست و باهام درددل کرد...! گفت:خاله٬خیلی دوستش دارم٬عاشقشم...چی می شه زنش بشم٬اون شوهرم بشه تا همیشه کنارش باشم...قول می دم بهترین زن براش باشم...! اما اون دست نیافتنی بود...! زمان گذشت...! بازم اومد که باهام درددل کنه...! گفت:خاله٬خیلی دوستش دارم٬عاشقشم...چی می شه باهاش دوست شم...یه دوستی چندین ساله ی قشنگ...قول می دم بهترین دوست براش باشم...! اما اون خیلی دست نیافتنی بود...! زمان گذشت و گذشت...! و بازهم اومد که باهام درددل کنه...! گفت:خاله٬خیلی دوستش دارم٬عاشقشم...چی می شه باهاش دوست شم...حتی برا یه مدت کوتاه...حتی برای چند ماه یا یه ماه...قول می دم تو این مدت کوتاه براش بهترین همراه باشم...! اما اون خیلی خیلی دست نیافتنی بود...! بازم زمان گذشت و گذشت و گذشت...! و بازهم اومد که باهام درددل کنه...! گفت:خاله٬خیلی دوستش دارم٬عاشقشم...چی می شه فقط برای یه شبانه روز با من باشه٬من مال اون باشم و اون مال من باشه...قول می دم اون روز بهترین روز براش باشه...! اما اون خیلی خیلی خیلی دست نیافتنی بود...! زمان خیلی گذشت...خیلی...! آخرین بار همین چند وقت پیش اومد تا باز برام درددل کنه...! گفت:خاله٬خیلی دوستش دارم٬عاشقشم...چی می شه اگه یه بار٬فقط یه بار ببوسم اش...! و بعد یه اشک از رو گونه اش غلتید و روی لباش جون داد...! من دستم رو به علامت سکوت روی لباش گذاشتم و آروم نجوا کردم:آره٬می دونم...حتی اگه نگی اون بوسه بهترین بوسه ی عمرشه...آخه این بوسه بدجوری مزه ی عشق می ده...! آره٬تو همه ی این مدت زمان گذشت...اون هربار خیلی دوستش داشت٬خیلی عاشقش بود٬احساس اش فرقی نمی کرد...! چیزی که تغییر می کرد این بود که عشقش٬هر لحظه دست نیافتنی تر از لحظه ی پیش بود...!
به قلم : رکسانا در بیست و دوم فروردین 1388 ساعت 19:33 موضوع: | + شماتتم نکن...!!!
شماتتم نکن...!!! نگو که دیگه نمی نویسی پس به یادم نیستی...! نگو که به خاطر بی معرفتیات از یادم رفتی...! خودت که می دونی...شایدم نمی دونی... اگه قد یه دریا بی معرفت باشی٬قد یه قطره ام فراموش نمی شی...! هرچند اگه ای در کار نیست... قد یه دریا که سهله٬قد یه کهکشون بی معرفت شدی و من.... من... قد یه قطره که سهله٬قد یه ذره ام فراموشت نکردم...! آتیشی که تو٬تو این دل خراب درست کردی٬از گرمای خورشیدم جاودانه تره و مثل خورشید فقط با مرگ از بین می ره...! گاهی گر می گیره و کل وجودم رو می سوزونه....! وقتی ام که آرومه دلم رو گرم می کنه و گاه تو این گرما آروم آروم می سوزونه! آره ننوشتن من از فراموشی نیست...این روزا بس که نیستی دیگه حرفی برای گفتن ندارم...! هرچند... انقدر وسعت نبودنات برای من زیاده که دیگه حرفی برای نگفتن هم ندارم...! الانم اومدم تا بگم... هیچی................. حرفی برای گفتن و نگفتن ندارم...! شماتتم نکن...!!!
به قلم : رکسانا در سوم اسفند 1387 ساعت 18:12 موضوع: | + تنهایی
هر از چند گاهی٬وقتی تو کلبه ی گرم زندگی ام هستم و دور و برم پر از آدمای رنگارنگیه که دوستم دارن و با هم خوش می گذرونیم یهو... از پشت شیشه های مه گرفته ی کلبه٬تنهایی رو می بینم که از پشت درختا با چشای شیطونش نیگام می کنه و برام دست تکون می ده...!!! اونوقته که دلم برا تنهایی تنگ می شه و هوس می کنم این کلبه ی گرم٬با این همه دوست و خوش گذرونی رو ول کنم و برم تو هوای سرد بیرون و با تنهایی قایم موشک بازی کنم...!!! فقط.... وقتی خسته از قایم موشک بازی برمی گردم٬در کلبه باز مونده و چیزی ازون هوای گرم قبل رفتنم نمونده...خبری از دوستام هم نیست چون همه به تنهایی حسودی شون شده و رفتن...!!! اونوقته که برمی گردم و از تنهایی که با ناراحتی نیگام میکنه دعوت می کنم که بیاد تو کلبه ام تا دوتایی درو رو به همه ببندیم و بعد یه سرمای طولانی٬خلسه ی نشستن کنار آتیش رو مزه کنیم...!!! اونوقته که برقو تو چشای شیطونش می بینم...!!! راستی راستی که چه دوست خوبیه...هیچ وقت تنهام نمی ذاره...هیچ وقت...!!!
به قلم : رکسانا در سوم بهمن 1387 ساعت 15:55 موضوع: | + طعم به دنیا اومدن
دیشب خیلی بی تاب بودم...خوابم نمی برد...مدام ازین پهلو به اون پهلو می غلتیدم...! ساعت هرچی به یک نزدیک تر می شد٬بی تابی منم بیشتر می شد! انگار باز دلهره ی پا گذاشتن تو یه دنیای جدید کل وجودم رو گرفته بود...! حس همون بچه ی ۶ماهه ی ۷۵۰ گرمی ای رو داشتم که سه ماه زودتر به دنیا اومده بود و همون دم به دنیا اومدن داداش دوقلوش رو از دست داده بود...! یعنی دوستی که تمام عمرش تا اون لحظه از زندگی اش رو باهاش گذرونده بود رو با اومدن به این دنیا از دست داده بود. چه دنیای بی رحمی...!!! بچه ای که نمی خواست تو دنیا بمونه و به ضرب ۳ماه تو اطاق شیشه ای موندن و عوض کردن کل خون بدنش زنده مونده بود...! تو دلهره ی دیشب٬استرس لحظات اول افتادن تو اون اطاق شیشه ای رو هم حس کردم...! بعد از گذشت ۲۱ سال ازون شب و ازون ساعته یک٬ دیشب تو تمام لحظه های بی خوابیم طعم به دنیا اومدنم رو دوباره حس کردم...!!!
به قلم : رکسانا در بیست و دوم آذر 1387 ساعت 19:59 موضوع: | + زمین خوردن
از بچه گی تا حالا زیاد زمین خوردم آخه خیلی شیطون بودم ولی هیچ وقت برا زمین خوردنم گریه نکردم...هیچ وقت...همیشه زودتر از همه می زدم زیر خنده! بعضی از این زمین خوردنا هم یه خاطره ی موندگار شده. اولین زمین خوردنی که یادم مونده مال ۵سالگی مه. با یکی از پسرای کوچه دوچرخه سواری می کردم که افتادم زمین٬طفلی خیلی هول شد٬سریع دستم رو گرفت٬بلندم کرد ٬برا دلداری کلی هله هوله خرید و دوتایی خوردیم و به زمین خوردن من خندیدیم. همونجا به من گفت که من رو دوست داره...منم بهش قول دادم وقتی بزرگ شدم زنش بشم...!!! از اون روزا و سالا خیلی گذشته...خیلی...! بعد از اونم زیاد زمین خوردم...شاید تو بقیه ی زمین خوردنام یکی نبوده که بهم پیشنهاد ازدواج بده اما همیشه یکی بوده که دستم و بگیره و از زمین بلندم کنه...به جز... به جز همین امشب...!!! آره همین دو ساعت پیش٬وقتی افتادم هیچ کس نبود که دستم رو بگیره...وقتی کف دستام و زانوهام رو زمین کشیده شد٬سوزش وحشتناکی حس کردم... سوزش افتادن رو قبلا هم حس کرده بودم اما... اما این یه چیز دیگه بود آخه ایندفعه دلم بود که داشت می سوخت...! بلند شدم٬خودم رو تکوندم و به عادت همیشه خندیدم...خنده ای تلخ تر از ۱۰۰۰تا گریه... با خنده ی تلخم صدای گریه تو سرم پیچید آخه ایندفعه دلم داشت هاااای هاااای گریه می کرد...!!! انگار امشب باید به جای همه ی زمین خوردنام بسوزم و گریه کنم...!!!!!
به قلم : رکسانا در پنجم آذر 1387 ساعت 21:57 موضوع: | + |
|
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y K I Y N O O S H A N S A R I |
||